تبليغاتX
دریچه ای به افق

دوشنبه سوم بهمن 1390

پیش کش سادگی تو . . . . . .

همه آنچه كه دارم پيش كش سادگي تو

سوگلي ، ترانه هايم هديه يكرنگي تو

هوا سرده و تاريكي شب  دلش نمياد جاشو به روز بده  ، چراغهاي ماشين تا ته كوچه رو روشن مي كنه، خونه جد به جدي  وياد روزهاي سرد بهمن ساليان گذشته از خاطرم ميگذره .......اِي  راستي گفتم ساليان و ياد كت و شلوار جديدي كه از ساليان خريدم افتادم ، چه باحال. . . . .بايد رفت و به كار و زندگي رسيد.گازي به ماشين ميدم و راهنما مي زنم و كوچه در تاريكي و كور سوي چراغ پاركينگ خونه جد به جدي محو ميشه.

 بهمن ديگه سرماشو به رخ همه مي كشه و آدم يادش ميره يه روزاي گرمي هم بوده. بهمن ماهي كه تمام اتفاقات مهم زندگيم  را در خودش داره از راه رسيده و دو روزه حال عجيبي دارم.احساس مي كنم با اتفاقاتي كه تو اين روزها داره ميافته شايد بازم بهمن تاريخساز بشه. ولي از همه اينا كه بگذريم امروز حالم واسه يه چيز ديگه يه كمي عجيبه .دروغ چرا تا قبر آ‌آ‌آ‌آ  . . . تو پاركينگ شركت فهميدم چرا حالم يه كمي عجيبه و سرخوشم . البته تا ديروز يادم بود به خد ا . امروز چون خواب موندم حواسم پرت شد. به جان خودم.

امروز دقيقا پنج ساله ، پنج ساله  پيش تو يه همچين روز سردي تو يه كافه ، كه به خدا الان آدرسش يادم نيست و اگه اينجا بنويسم يقه مو مي گيري كه هي . . . . . .  اونجا چه ربطي به اون كافه هه داره، فقط ميدونم نزديك سينما سپيده بود .باهاش قرار گذاشتم و هيجان عجيبي داشتم و با حافظه داغوني كه دارم دقيقا يادم هست چه حال باحالي داشتم.

امروز 5 سال از اون روز ميگذره و چند بار پوست انداختيم و تازه شديم و براي هم شفاف تر از گذشته. بهترين دوست و رفيق زندگي كه تونستي تو اين مدت اخلاق گند منو تحمل كني ، خيلي باهات حال مي كنم و به نظرم بي نظير تريني. تبريك دير هنگام اين روز تكرار نشدني  از همين جا  براي تو كه خيلي هم از من دور نيستي و اين روز زيبا رو با هم همسفر  زيبا ترين جاده دنيا بوديم و چه حالي داد.

سادگي و يكرنگي تو به نهايت دوست دارم و ترانه زيباي اين آهنگ ابي رو بهت تقديم مي كنم.

نوشته شده توسط هومن در 14:34 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و نهم تیر 1390

حاجي

نور خورشید از پنجره اتاقم روی زمین پهن مي شود .صداي تق و توق و برشكاري ورق ها سکوت اتاق را بهم مي زند . قندی در دهانم مي گذارم  و چای را هورتی مي كشم  بالا.

گزارشم را کامل مي كنم و پرینت مي فرستم .

صدای در حواسم را پرت مي كند  : " بفرمائید ."

دختر جوان لاغر اندامی که چادر به سر دارد وارد اتاق مي شود .نگاهی به صورتش مي اندازم و با اشاره سر دعوتش مي كنم که بنشیند.

برگه های پیرینت را وارسی مي كنم .خیلی کم رنگ و کدر شده اند.

"با من کاری داشتین ؟"

"من نامزد صادقیان هستم. "

------------------------------------------------

وسط های تابستان بود ، صورت آفتاب خورده اش ، شالیزار های برنج را به یادم می آورد :

"آقای مهندس ، حاجی اینا رو داد گفت بدم به شما ."

"کجا ها کار کردی؟ چیا بلدی؟"

"یکی دو سالی تو کارگاه ریخته گری عموم بودم ، چند ماهی هم همین جا روز مزد توي قسمت پوليش كار كردم ."

همینطور که زیر چشمی نگاهش می کردم  پرسیدم :

"چيزي يادت مونده از كارها؟"

با تكان سر جوابم را داد.

نگاهی به قد و قواره اش انداختم. نمي خورد كه آدم تر و فرزی باشد.

" خیلی خوب ، برو کار گزینی مدارکت رو کامل کن.خبرت می کنم."

تلفن را بر داشتم تا با مدیر کارخانه صحبت کنم :

"سلام حاج اقا .خوبین؟ این كارگره رو که فرستادین می ذارمش قسمت بسته بندی ، چیز خاصی بلد نیست ، ریخته گری هم که به درد ما نمی خوره. "

"نه مهندس ، بذارش قسمت پرس ، بچه تیزیه یاد می گیره ."

"آخه حاج آقا اونجا که . . . . "

"حالا بعد حرف می زنیم مهندس، الان کار دارم ."

پیرمرد خرفت فکر می كرد  من بی کارم .

از پنجره پشت سر نگاهی به خط تولید انداختم ، ساعت کار عادی تمام شده بود و 2 پرس مشغول  برشکاری اولیه بودند .كارگر جديد  را دیدم که از وسط راهرو به طرف دفترم می آمد .مجله ای را بر داشتم و ورق زدم: خطرات ناشی از پدال برای  پرس های ضربه ای . . . .

پسر مودب و سر به زیري بود .

"آقا ، حاجی گفته برم قسمت پرس .می خواستم برم همون قسمت قبلي اگه شما اجازه بدین ، با كاراش هم آشنا ترم "

"ناراحت نباش ، با حاجی حرف می زنم، فردا صبح بیا دفترم بهت می گم کجا کار کني."

نگاهي به ساعت ديواري تو اتاقم انداختم.حدود 7 عصر بود.دستگاه ها يكي يكي خاموش مي شدند، کار گر ها را دیدم که لباس هایشان را پوشیده اند و گروه گروه به سمت درب کارخانه می روند . نسیم خنکی می وزيد توي اتاقم ، تابستان به آخر مي رسيد و ديگر غروبها خيلي گرمم نمي شد.

لباس کارم را در آوردم  ، باید راه مي افتادم، درخت های جلوی کارخانه با نسیم تکان می خوردند و صدای برگهايشان  توی گوشم می پیچيد.

کیفم را مرتب كردم و از پله ها پائین رفتم ، توی کیف دنبال سوئیچ گشتم. چشمم به ماشین حاجی افتاد:     " اِ .. ، هنوز نرفته ؟"

"حاج آقا هستن ؟"

حالم از منشی اش هم به هم می خورد.

"بله مهندس بفرمائید."

اتاقش مثل همیشه کم نور بود . تو چراغ روشن کردن هم خساست می کرد .نمی دانستم باید بنشینم یا بایستم ، بوی عطر مشهدی هميشگي اش زد زیر دماغم . . . . "

"مهندس بشین ، کجائی ، از صبح یه سری به ما نزدی ؟ چه خبر از تولید ، سفارش ها  كي تکمیل میشه ؟"

"الان یه هفته ای میشه بچه ها رو تا دیر وقت نگه می دارم ، اگه مشکلی واسه دستگاه ها پیش نیاد آخر هفته تمومه. فقط چند تا مورد هست حاج آقا.نامه هم فرستادم واستون.مواد اولیه داره تموم میشه و بچه ها با ضرب و زور و استفاده از ضایعاتی ها دارن کار رو پیش می برن.در مورد پرس ها هم با مهندس قادری صحبت کردم . باید پدال همه پرس ها دستی بشه یعنی با دکمه عمل کنه.نه هزینه بره ،  نه خیلی وقت گیره ."

قیافه حق به جانبی به خودش گرفت :" بچه ها همه واردن مهندس، هر کدوم 7-8 سالی هست پشت دستگاه کار می کنن."

" به هر حال مسائل ایمنی رو هم باید درنظر گرفت حاج آقا.حالا یه صحبتی هم شما با قادری بکنین.از شما بیشتر حرف شنوی داره."

راستی تا یادم نرفته در مورد اين كارگر جديده ، صادقيان،  حاج آقا اگه اجازه بدین بفرستمش قسمت پولیش ، آخه اونجا هم کمبود نیرو داریم و الان داره لنگ میزنه."

"خیلی خوب هر طور خودت صلاح می دونی."

"اجازه مرخصی می فرمائید. "

هوا گرگ و میش شده بود. ريه ام را از هواي خنك پر كردم تا اون عطر مشهدي لعنتي را بيرون بفرستم..

توانسته بودم مخ حاجي را بزنم ، احساس سبكي مي كردم.

صبح پسر جوان را فرستادم قسمت پوليش .دورادور زیر نظرش گرفتم ، کارش را با دقت و حوصله انجام می داد، توان جسمی اش هم خوب بود.چند روزي گذشت ، سری به کار گاه پولیش زدم. همه چی طبق روال در حال انجام بود. هوای آلوده کار گاه و بوی پولیش قاشق و چنگال حالم را بد می کرد.

------------------------------------------------------

دختر اشک هایش را با گوشه چادرش پاک می کند ، جوهر پیرنتر را عوض می کنم  و دوباره پیرینت می فرستم، باز هم تار هست و نوشته ها توی هم رفته اند .

از پنجره به بيرون نگاه مي كنم ، ماشين حاجي زير سايبان قرار داشت .برگ های درختان محوطه کارخانه زرد و قرمز شده اند  . دیگر روی ماشینم پر از برگهای خشك می شود و هنگام غروب باید شیشه هایش را با دستمال تمیز كنم ، کلاغ ها بدجوری گند می زنند بهش.

چند باری هم تو جلسه به حاجی گفتم سقفی چیزی براي پارک ماشین ها در نظر بگیرد ولی زیر بار نمی رود ، پیرمرد به جز تولید به چیزی فکر نمی كند .

--------------------------------------------------

آخرین روز هفته بود و باید سفارش ها را آماده می کردیم .توی اتاقم قدم می زدم و منتظر نتیجه تولید روز بودم. آسمان تیره و تار بود.صدای رعد دل آشوبم می كرد ، زنگ تلفن افکارم را به هم ريخت :

" بفرمائید ."

"مهندس خط 2 برشکاری متوقف شده ، یکی از پرس ها از کار افتاده ."

"الان مهندس قادری را خبر می کنم".

از پنجره حاجی را می ديدم که توی سالن قدم می زد. از تولید عقب افتاده بودیم ، بعید بود كار را آنروز تمام كنيم .

دوباره تلفن زنگ زد : " مهندس چرا چیزی نمی گی، خط متوقف شده بود ؟ "

"خودتون که می بینین .دستگاه ها قدیمیه.دادم درستش کنن حاج آقا."

"امشب همه باید تا ساعت 9 اضافه کار بمونن باید هر طوری شده سفارش ها رو اماده کنیم..می گم اعلام کنن. "

با آن دستگاه هاي عهد وز وز شاه امكان نداشت بتوا نيم سفارش ها را تا شب آماده  كنيم .

نور خورشید از نورگیر های بالای سالن آخرین پرتو هایش را روانه می کرد ، ضربه هاي پرس و صداي قاشق چنگال ها توي سرم مي كوبيد ،ذرات گرد و غبار توي پرتو هاي نور حركت مي كرد ، پروانه های تهویه یکی در میان خاموش بودند و به آرامی با نسیمی می چرخیدند و مسیر پرتو های نور را قطع می کردند.

صدایی از داخل کارگاه توی گوشم پیچيد ، روی صندلی نیم خیز شدم :

"مهندس، مهندس ، پرس 4 دو پدال شده ، دست صادقیان  . . . "

به سرعت از پله ها پائین رفتم ، کنار یکی از پرس ها پسر جوان روی زمین به خود می پیچید.نبض انگشتهای قطع شده اش داشت از حركت باز مي ايستاد .

کارگرها همه جمع شده بودند.فریاد زدم : " کدوم احمقی گفته این بشینه پشت پرس ؟"

"آقا مهندس ، كسري داشتیم ، بچه ها رفته بودن خونه، حاجی گفت بیاد بشینه کسری ها رو تولید کنه ."

خون از انگشت های کنده شده فواره می زد ، سرم را چرخاندم و نگاهم را دزديم .

حاجی را از دور دیدم، میان انبوه قاشق چنگال های آویزان شده به طرفم می آمد ، هزار فحش و بد و بيراه تا توي دهانم بالا آمده بود.دندانهايم را بهم فشردم.

" چی شده مهندس ؟ بیا با ماشیم من ببرینش بیمارستان ."

.نفهميدم  چطور دلش آمد ماشینش خون آلود شود .

---------------------------------------------------

گزارشم آماده است." برسي هزينه طرح نوسازي پرس هاي شركت . .. ." باید هر چه زود تر برای مدیر عامل بفرستم، نگاهم در نگاه دختر قفل می شود. به دست هايش نگاه مي كنم. حلقه توي انگشتش مردانه است .

"آقا مهندس  ما می خواهیم عروسی کنیم ، نمیشه یه کار راحت بهش بدین ؟حاج آقا گفتن هر چی شما بگین."

"بخیه هاشو باز کرده ؟"

"آره آقا.دست چپشه ، ولی خوب خودش میگه می تونه کارای بسته بندی رو انجام بده  "

در حالی که کیفم را مرتب مي کنم ، نگاهی به دختر مي اندازم .

"بهش بگو فردا یه سر بیاد پیش حاجی ، من باهاش حرف می زنم."

دفتر حاجی همان بوی همیشگی را می دهد .برگه اي را روی میزش مي گذارم .لب هاي حاجي تكان مي خورد ، انگشت هايش را نگاه مي كنم كه توي هوا مي گردند، با هيجان حرف مي زند چيزي نمي شنوم ، صداي قاشق چنگال ها توي گوشم مي پيچد. نمي گذارم حرفهایش تمام شود ، در اتاقش پشت سرم باز مي ماند. ماشین را روشن مي كنم.از آینه برای آخرین بار کارخانه را نگاه مي كنم و مي پيچم .

26/04/90

نوشته شده توسط هومن در 11:46 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه یکم تیر 1390

داستان بی اسم

كلاچ را تا ته فشار مي دهد ،دنده را عوض مي كند ، صداي غيژي از ماشین بلند می شود و سرعت می گیرد . درخت هاي كنار جاده به یک سمت خم و راست می شوند. گرد و خاك و آشغال در هوا به دور هم مي چرخند. ساعت ماشين حدود 5 عصر را نشان مي دهد. ابرهاي سياه لحظه به لحظه بيشتر مي شوند.مردم به سرعت در حركتند، زني ميانسال کنار  خيابان کیسه های خرید را به دنبال خود مي كشد و گاهی به پشت سرش نگاه مي كند.می خواهد ترمز کند.صداي برخورد تكه آشغالي با شيشه ماشين چرتش را پاره مي كند.بي اختيار پايش را روي پدال گاز فشار مي دهد.

از جلوي زن عبور مي كند، در آينه زن را مي بيند ، جوان تر از آنست كه احتياج به كمك داشته باشد :

"خوب شد واي نايستادم ، فكر مي كرد مي خوام بلندش  كنم."

زن به زحمت رو سري را روي سرش نگه مي دارد و با دست ديگرش  کیسه های  خريدش را خر كش ميكند. چند قطره آب  روي شيشه ماشين مي چكد.همه جا روشن می شود . دلش مي سوزد. ماشين تكاني مي خورد و داخل چاله اي مي افتد، اخمش در هم مي رود:

"لعنتي هنوز جلو بندي اش صدا ميده، پدر سوخته بازم گذاشت تو كاسمون ،اين همه پول دادم هيچي به هيچي . . . ."

دنده را عوض مي كند ، ماشين دور مي گيرد، در خط وسط به مسير خود ادامه مي دهد ، ماشين عقبي چراغ مي زند، توجه نمي كند ، خط سبقت آزاد است .بوق ممتد ماشین اخمش را در هم می برد ، نگاهي در آينه مياندازد :

" راه که بازه ، بیا برو دیگه ."

 به جلو خيره مي شود. طوفان بيشتر و بيشتر مي شود، ماشين عقبي  راهنما مي زند و از كنارش عبور مي كند، راننده با دست چيزهايي مي گويد و به او اشاره مي كند.با انگشت وسط دستش جوابش را مي دهد.حوصله ندارد، شهر پر است از آدمهاي بي فرهنگ.حوصله فكر كردن به اين را هم ندارد. به چاله چوله های خیابان بیشتر توجه می کند ، صداي تق و توقي از زیر ماشين اخمش را بيشتر مي كند. " گور بابات "

راهنما مي زند و به خط كناري مي رود،اولین خروجی را می پیچد .گرد خاک همه چیز را با خود به هوا بلند کرده است.ماشين را جلوي مكانيكي متوقف مي كند:

"پسر اوستا هست؟"

"بله آقا، گفت منتظر باشين الان مي آد."

"عوضي ، خوبه بهش زنگ زدم"

چند قطره باران روي صورتش مي چكد، بوي خاك و نم مي زند زير دماغش. . .

"شرمنده معطل شدين، خانمم تو طوفان گير كرده بود رفتم دنبالش، خيلي وقته منتظرين؟"

"طوري نيست"

"چي شده ماشينتون"

"زيرش دوباره صدا ميده، هفته پيش درستش کردی. "

"بيارش رو چال "

صدای آچار ها توی سرش می پیچد ، بادی برگهای خشک را می ریزد داخل چال سرویس . . . .

"اینکه از من هم  سالم تره ،  شما زياد حساسين آقا،چيزيش نيست برو خيالت راحت "

ميخواهد سوار شود ، نگاهی به عقب ماشین می اندازد، اگزوز ماشين پائین تر از حالت عادی است و لق می زند. .

"اوستا يه نگاهي  به اينجا مي كني؟"

"اي بابا ، بستش در رفته الان درستش مي كنم "

اشاره هاي راننده عقبي به یادش می آید و ناراحت می شود .

جاده منتهي به مكانيكي تا اتوبان نا هموار است ،صدايي از زير ماشين نمي آيد.هوا گرگ و ميش شده ، صداي برف پاك كن ريتم يكنواختي را تكرار مي كند، زني كنار اتوبان براي ماشين ها دست تكان مي دهد ، پايش را روي پدال ترمز فشار مي دهد.زن درب را باز مي كند و روي صندلي عقب جا ميگيرد. بوي نم چادر زن زير دماغش مي زند ، بچه زير چادر زن به خواب رفته است.

 

 

 

06/02/90

نوشته شده توسط هومن در 13:12 |  لینک ثابت   • 

شنبه ششم فروردین 1390

روزگار ابری

روزگاري ابري،

آسماني ابري و هميشه مبهم ،

دست جلاد قضا و تقدير،

شاخه ترد و جوان تك درخت خانه،

گلي از آن گل ها ،

كه ز هستي پر بود ،

اولين روز بهار ،

آسمان يكسره ابر ،

 تيرو تارو اندوه ،

 شاخه ترد و جوان ،

 زير رگبار دل آشوب زمين ،

 تن به تقدير زمان داد و شكست.

به ياد دوست و همكار عزيز -خانم عزتی- كه در اولين روز بهار از پيشمان رفت . . .

نوشته شده توسط هومن در 9:5 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه شانزدهم شهریور 1389

عزیزترین

ساعت به جلو می رود و هر آن زمانِ طی شده ما را به عاقبتی محتوم سوق می دهد .هر آینه در زمان گم می شوم و تا به خود خویش بر می گردم انگار دیرترین شاگرد کلاس شده ام.

می روم و می روم و از گذرگاه های سخت و دشوار زندگی می گذرم و هر یک را با معدلی متوسط پشت سر می گذارم ،در آستانه سی سالگی با تو آشنا می شوم و سبک و سیاقی جدید برای زندگی ام تعریف می کنم .بزنگاه سی سالگی برای من نیز همچون خیل زیادی از هم نسلانم تعریفی دیگر داشت و آن صعود به مرحله ای جدید از زندگی است که همانا ادراک حقایق زندگی نام دارد.

به تماشای سی سال گذشته نشسته ام و شادی ها و غم ها ،موفقیت ها و شکست ها ، تصمیمها و . . .  را تحلیل و تفسیر نموده ام و نقاط ضعف و قوت آن را در نهادم مشخص نموده ام ،برنامه ای مدون برای دوره جدید زندگی ام ترسیم کرده ام که تحققش را مرهون پشتکار خود و همراهی تو دانستم.

تا امروز به یاری هم و دست در دست هم به پیش رفته ایم و امید به محقق شدن خواسته هایمان یکی از دغدغه های ذهنی ام بوده است.می دانم و باور دارم که لزوما هیچ برنامه ای  به طور کامل محقق نخواهد شد ولی نزدیک شدن به برنامه ای مدون بی شک مطلوب ترین خواسته هاست.

امید آن دارم در بزنگاه سی سالگی تحلیل خوبی از سالیان گذشته ات بخصوص دهه منهتی به سی سالگی داشته باشی و برداشتی که از اشتباهات احتمالی و موفقیت های بی نظیرت خواهی داشت  راهگشای مرحله بعدی زندگی مشترکمان باشد.

سالروز بدنیا آمدنت و آغاز دهه چهارم زندگی ات را از صمیم قلب تبریک می گویم که اعتقاد دارم هم فکر ،هم راه و یاور من بوده و هستی و رنگ آمیزی تابلوی بی نظیر زندگی مان را مدیون تو هستم ، آرزو می کنم در این راه نیز همچون سالیان گذشته با تلاشی دو چندان در جهت تحقق خواسته هایت با دیدی وسیع تر و نگرشی متفاوت از پیرامون خود حرکت رو به جلو را طی نمائی که بی هیچ تردیدی به آن مطمئنم.

تولد مبارک عزیزم 

هومن

نوشته شده توسط هومن در 7:10 |  لینک ثابت   •